95.شهربازی
دیروز به مناسبت دندون درآوردنت رفتیم شهربازی:) اصولا منظور این شهربازی صدادار ها! رو نمیفهمم ! آدم سرسام میگیره ... همه چی کامپیوتری ... یاد شهربازی های خودمون بخیر ... آدم میره شهربازی باید چرخ و فلک سوار شه ... چمیدونم از این قبیل!:دی
خلاصه اول که راه افتادیم یه مزرعه ی خوشگل دیدیم که محصولاتش یه سری گل زرد خوشگل بود نمیدونم مزرعه ی چی بود ولی خوشگل بود -خاله نجما میگه مزرعه ی کُلزا هستش که ازش روغن میگیرن:) - ... خلاصه دور زدیم و رفتیم جلوش از دخترک عکس انداختیم که خوب همش داشت فضولی میکرد و سرش پایین بود:دی بعد یه سری آبپاش اونجا بود برای آبیاری مزرعه خنده هایی میکرد واسه اونا که بیا و ببین:* که فیلم گرفتم ازش

اینجا دخترک سوار موتور شده بود و ژستش خیلی بانمک بود:) هرچند دستگاهش خراب بود و زودی پیاده شد!

اینجا هم سوار هواپیما شده و مشغول بررسی فنی ه:) فکر کنم مهندس هواپیما میشه:دی

بعدش هم رفتیم رستوران علاالدین یه غذای مزخرف خوردیم:( اونجا آمیتیس رستوران رو گذاشته بود رو سرش و یه بچه ی دیگه همسن آمیتیس بود ولی اون چنان معقول نشسته بود که نگو!
امروز هم از صبح پاشده میگه اَنه؟؟؟ با لهجه باباپنجعلی که میگفت نقیه؟؟؟ دریائه؟؟؟ جنگله؟؟؟


95.شهربازی
